پرستوی مهاجر
دیگر از هرچه هست بیزارم مثل ابر بهار می بارم**** تو گناهی نداری ای زیبا مرگ بر من که دوستت دارم
یه سلام و
یه خداحافظی سلام به
رسم همیشگی و خداحافظ برای این که امروز اومدم خداحافظی کنم از همه از دنیای مجازی
اینترنت و وبلاگ از همه ی دوستای اینترنتی و مجازی این دنیای
مجازی خیلی چیزهای رو به من یاد داد، خیلی با دوستای زیادی آشنا شدم، واسم یه جای
خیلی خوبی بود یه خونه به دور از همه یه تارنمای زیبا که می تونستم حرف هایی که
توی دنیای واقعی نمی تونم بزنم این جا بزنم، به اونایی که تو دنیای واقعی نمی
تونستم بهشون بگم دوستشون دارم اینجا فریاد بزنم و بگم دوستشون دارم، فریاد بزنم و
تکه تکه های قلبم رو به همه نشون بدم، تنهایی هامو این جا بیارم، اشک هامو، خنده
هامو، و خلاصه همه ی اون چیزهایی که واقعا توی دنیای واقعی نمی تونستم بگم، این جا
می گفتم. خلاصه هر
بدی از ما دیدی حلال کنید و واسه ما دعا کنید. ذره ذره ی
وجودم این جاست. از همه
دوستام نگاه عشقم،
سهیل عزیز، رهای مهربان، آنای خوب با اون
متن های جالبش، پسر مامان و بابا، ناب و زلال، حافظه ی آب، پلاک شکسته، استاد
تنها، مسافر عزیز، و.... ببخشید اگه
نتونستم اسم همه تون رو بیارم آخه ببخشید حافظه ی قوی ای ندارم، شرمنده ام. بازهم ببخشید
اگه نتونستم به وبلاگ تک تکتون بیام و خداحافظی کنم اونایی که
بتونم سر می زنم ولی واقعا اگه نتونستم حلالم کنید اگه تو این مدت به کسی توهینی
کردم ببخشید. راستی توی
مسیر خونه که می رفتم خیلی حرف ها رو داشتم که بگم ولی متأسفانه الان همه اش یادم
رفته... خوب که
فکر می کنم می بینم حتی میان تنهایی خودم هم تنهایم، چقدر از صدای سکوت می ترسم
چقدر از این که حتی در سکوت هم مرا تنها بگذاری می ترسم. هر شب که
می خوابم به این امید چشم هایم را می بیندم که تو را در خواب ببینم، چقدر طنین
صدایت را که در گوشم می پیچد دوست دارم. می گویند
خدا از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است چقدر دوست دارم او را بود کنم صدا کنم،
ببینم، ولی نمی دانم چرا هر چه بو می کشم او را نمی یابم. شب ها که
می خوابم وقتی چشم به زهره می دوزم به او و بهرام حسودیم می شود، کاش ما هم همیشه
در کنار هم بودیم. کاش حتی
یک بار سلامم را جواب می دادی، چقدر تنهایی ام سخت است. هیچ کس
تنهاییم را باور نکرد. چشم هایم
که می بندم فقط نگاه زیبای توست که تمام بدنم را می لرزاند، کاش مسافر مژگانت بودم
کاش قایقی بودم تا میان اشکت سفر می کرد. مرا به
دست فراموشی مسپار بدان که تمام وجودم من تمام حس و خیالم فقط تویی. همیشه و
همه جا دوستت دارم باورم کن ای تمام
هستی ام روزي كه بر آستانهي چشمانم ظهور كردي نميدانستم آنقدر مهمان دلم خواهي شد كه يك روز صاحبخانه شود. اما امروز كه ميخواهم سرود رفتنت را زمزمه كنم؛ تمام بال خيالم شكسته. نميدانستم لحظهها اينقدر بيرحم نبودند و كمي به عقب برمی گشتند تا شكستههاي دلم را ببينند. اينقدر تنهاييم را با تو پر كردم كه امروز تمام لحظههايم از خيالت پر شدهاند، حتي سكوتم هم بدون تو معنا ندارد. تو تمام مني، چگونه از تو جدا شوم. كاش اينقدر داعيهي فراق و جدايي نداشتي، و خندههايم را كه از درد به خود ميپيچند به سخره نميگرفتي آنگاه برايت از سر شوق گريه ميكردم. دلم ميخواست شهرزاد قصهگو يك شب مرا بانوي قصههايت ميخواند اما چكنم كه شهرزاد هميشه گوشه نشين تنهايي ام می خواند كه چشمهاي سرد و بيروح تو را ببینم. چقدر چشمانت سرد و از عشق خاليند، كه حتي بوسههاي گرم من نيز كه آتش را ذوب ميكنند نميتواند دستان سرد و چشمان يخزدهات را گرم كنند. چكنم كه سالهاست كه گرمي دستان تو را ندارم، از همان روز كه به سرنوشتم قدم گذاشتي، از همان روز كه زمزمهي آمدنت را كلاغهاي سياه خوش خبر، آوردند، آمدنت را همه ديدنت، عاشق شدنم را همه سرودند، اما شكستنم را هيچكس نديد، حتي تو! يك روز كه دستان سردت را ميان خواب و رويا در دستانم گذاشتم، بين دستهايمان يك درخت پر از شكوفههاي سيب روييد، که سيبهايش همه بوي جدايي ميداد. امروز به تو قول دادهام ترانهي خداحافظيات را در سرزمين دلم بخوانم، اما ميخواهم اينترانهي خداحافظي آخرين ترانهي زندگيم باشند. امروز كه خاطرههايم را سطر سطر ورق ميزنم، شكوه لبخند را ميان آن پيدا نميكنم، هر چه هست، زمزمهي رفتن است، هر چه هست پر شده از دو جدول سه حرفي1اي كاش امروز ميتوانستم از يكي از خانهها عبور كنم. با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم 1- اشاره به دو واژهي عشق و مرگ شهرزاد قصه گو بيا و برايم ترانهي عشق بخوان اسم مرا صدا کن دلم از روز ازل در پي چشمان تو بود من عاقل همه شب شاعر نادان تو بود خود اگر زخم ز صد خنجر فولادي داشت همه جا دست دعا.... در پي درمان تو بود من خو كرده به هر غربت غم ميديدم دل غمگين من از گوشه نشينان تو بود به گمانت كه كوير دل تنها شدهام، همهي عمر فقط تشنهي باران تو بود؟ كاش اي كاش كه قلب تو مرا ميفهميد عشق يعني: دل من سخت پشيمان تو بود عاشقي پرچم خود بر سر قله زدن است... و صعودي كه فقط قلهي آسان تو بود تو مرا خط زدهاي تا برسم آخر خط غافل از آنكه غزل نقطهي پايان تو بود مهدي بياضي روزي فكر ميكردم تمام دنياي تو، مني، وقتي گفتي در آسمان پرستارهام، انگار ستارهي تو از همه پرنور است، باور كردم. ساده و بيريا عاشق شدم، هميشه ميگويند روستاييان سادهاند، اما انگار دل من خيلي سادهتر از تمام روستاهاي سرسبز شمال بود. امروز كه ردپاي تو را ميان تمام سرزمينها ميبينم، و ميبينم انگار ستارههاي پرنورتري در آسمان بيكرانهات ميتابند، شايد شكسته باشم. اما انگار ديگر حتي برايت ستارهاي خاموش هم نيستم. چقدر دلم ميخواست مرا ميان دستانت بگيري، چقدر دلم ميخواست چشمانت برايم اينقدر سرد و بيروح نبودند. كاش ميديدي هميشه روي چشمانم ردپاي تو هيهات ميكنند. كاش روزي كه تمام دلم را به نامت كردم را به ياد ميآوردي. چشمانت، دستان سردت، قلبت همهاش را به نامم ميكردي كاش دنيا اين قدر بيوفا نبود. امروز تمام دلم را زير خاك سرد مدفون ميكنم، امروز خودم را به باد فراموشي ميسپارم. امروز خودم را به دست باد ميسپارم تا مرا به سرزميني ببرند كه جايگاه فراموش شدگانند. كاش روزي در چشمانت رد پاي خودم را ميديدم. و آن روز شايد از عشق بميرم با تمام وجود دوستت دارم.
خداحافظ برای همیشه.........

با من ولی غریبه
ای حرمت ترانه
ای شعر عاشقانه
غمگین ز بی تو ماندن
با عطر تو عجینم
دور از امید و باور
دلخوش به این بهانه
زیر غبار حسرت اسم مرا صدا کن
با من بخوان دوباره صد شعر وصد ترانه
ابر غریب غصه غمگین ز راز چشمت
گریه ولی باران بی نام و بی نشانه
اسم مرا صدا کن...
قهر سکوت تلخت هم راز هق هق ام شد
مرهم جز این نباشد در ظلمت شبانه
با خود اگر چه دورم سر تا به پا تو هستم
از تو به خود رسیدم پر شور و عارفانه
ای موج سرکش شب دریای برد باری
من زورقی شکسته ام در شام شاعرانه
اسم مرا صدا کن با من ولی غریبه
ای حرمت ترانه ای شعر عاشقانه
اسم مرا صدا کن...
| Design By : Night Skin |


